در خانواده ای نسبتاً مرفه با دو برادر بزرگتر و سه خواهر کوچکتر زندگی می کردم . مرحوم پدرم باز نشسته بود و مادرم هم دارای تحصیلات ابتدائی و خانه دار است . دو برادرم در کشور کانادا زندگی می کنند . پدرم رابطه بسیار سردی با ما داشت . دوران مدرسه و سپس دانشگاه را پشت سر گذاشتم و در رشته زبان انگلیسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم. مدتی به دنبال کار می گشتم تا اینکه سرانجام در یک شرکت بزرگ خصوصی به عنوان مترجم استخدام شدم .
چند سال از شروع کارم می گذشت و در این مدت یک اتومبیل رنو خریدم و درصدد بودم که در آینده ای نزدیک یک واحد آپارتمان نیز برای خودم بخرم و بدین ترتیب خیلی محترمانه از خانه ای که اصلا در آن از محبت خبری نبود فرا کنم. هیچ وقت نتوانستم با پدرم کنار بیایم و حرف دلم را به او بگویم. او را خیلی دوست داشتم ؛ اما به نظرم وظیفه پدری فقط در تهیه خوراک و پوشاک و مسکن خلاصه نمی شود و پدر باید بتواند یک رابطه عمیق و عاطفی با فرزندانش داشته باشد. مادرم همیشه می گفت که پدرت شما را واقعا دوست دارد ولی در ظاهر ابراز نمی کند . شاید مادر راست می گفت ؛ اما دوست داشتن بدون ابراز محبت چه فایده ای دارد ؟ روز های زندگی همچنان بدون تغییر خاصی می گذشت تا اینکه پدرم شدیدا بیمار شد.بیماری پدرم با تغییر مدیر عامل شرکت همزمان شده بود . مدتها بود که از مدیر عامل شرکت , آقای "پ" که دقیقا 25 سال از من بزرگتر بود , خوشم می آمد ولی خودش از این موضوع هیچ خبری نداشت .
درست روز آخر بود که آقای "پ" متوجه ناراحتی بیش از حد من شد و علت را پرسید , اما من جیز خاصی برای گفتن نداشتم . فقط گفتم اخیراً چند مصیبت و ناراحتی پی در پی برایم به وجود آمده است که تحمل آنها خیلی سخت است.
آقای "پ" تنها چیزی که گفت این بود که نگران نباش , انشاء الله مشکلات حل می شود و بعد هم خداحافظی کرد و رفت.
وقتی به خانه برگشتم متوجه وضیعت بحرانی پدرم شدم ؛ اما فکر نمی کردم لحظات آخر عمرش را سپری می کند . حدود ساعت 12 نیمه شب بود که گریه و شیون مادرم را دیدم ما را از خواب بیدار کرد. وقتی به اتاق پدرم رسیدم و جسم بیجان او را دیدم , شوکه شدم , باور نمی شد مرد قدرتمندی چون او این چنین خاموش و بی حرکت بماند.
فقط به پدرم نگاه می کردم , دنیایی حرف با او داشتم که برای همیشه در دلم ماند . وقتی به خودم آمدم که خواهران کوچکترم خود را به روی جسم بی جان پدرم انداخته و گریه می کردند در این لحظه بود که به خودم اجازه دادم به پدرم نزدیک شوم و خودم را مثل خواهرنم روی جسم بی جان او بیندازم . سال ها بود در آرزوی آغوش گرم پدرم بودم ؛ اما افسوس که خیلی دیر شده بود . همسایه ها متوجه شیون و زاری ما شدند و برای دلداری و کمک به ما آمدند .
روزی های سختی بود . تنها مرد خانواده را از دست داده بودیم . برادرانم هم از فوت پدر با خبر شدند ؛ اما چون پناهندگی سیاسی گرفته بودند نمی توانستند به ایران برگردند .
واقعا احساس تنهایی شدیدی می کردیم . وضعیت سه خواهر کوچکترم به مراتب از من و مادرم بدتر بود . آن ها دچار افسردگی شدید شده بودند . تقریبا تمام مسوولیت خانواده بر گردن من افتاده بود . در حالی که خودم نیاز به حمایت داشتم , چطور می توانستم دیگران را در حمایت خودم بگیرم ؟
مهندس "پ" از جریان فوت پدرم مطلع شد و از همان روز های اول برای تسلی خاطر من و خانوده ام در تمام مراسم سوگواری شرکت کرد و بعد از مراسم هم چند بار به خانه ما آمد و این برای من بسیار آرامش بخش و خوشحال کننده بود .
بدین ترتیب روز به روز ارتباط اداری بیشتر و بیشتر شد تاتا جایی که او به من پیشنهاد ازدواج داد , البته فکر می کنم بیشترین علتی که باعث این پیشنهاد شد , خودم بودم . چرا که به او شدیداً وابسته و متکی شده بودم و این موضوع زمینه چنین انتخابی را فراهم آورد .
رسماً و به طور قانونی , ولی مخفیانه ازدواج کردیم . چند ماه اول شروع زندگی مشترکمان من در خانه خودمان بودم و او نیز پیش خانواده خودش.
خانواده من که از جریان مطلع شده بودند , شدیداً مرا سرزنش کردند ولی برای من مهم نبود .
وقتی ارتباطم با خانواده ام کاملاً مختل شد مجبور شدیم که به دنبال خانه بگردیم و یک آپارتمان اجاره کنیم . چند میلیون خرج لوازم زندگی شد . البته ناگفته نماند , مهندس "پ" برای هدیه تولد ماشین مرا عوض کرد و یک ماشین مدل بالای خارجی برایم خرید .
به هر حال بعد از چند ماه ازدواج , شروع به زندگی مشترک کردیم که این کار باعث شد خانواده همسرم نیز در جریان قرار بگیرند و به او شک کنند که در نتیجه باعث لو رفتن ازدواج در نزد آن ها شد.
از زمانی که آن ها جریان را فهمیدن آب خوش از گلوی من پائین نرفت و آنقدر به من فشار آوردند که نهایتاً مجبور به طلاق شدم . چون عقد به طور غیر قانونی و با دادن رشوه به ثبت رسیده بود , در دادگاه محکوم شدم .
شوهرم تمام مهریه ام که تعداد هزار و سیصد و پنجاه و سه سکه بهار آزادی بود به من پرداخت کرد که با آن یک واحد آپارتمان خریدم و مابقی را نیز در جایی سرمایه گذاری کردم , اما گرفتن مهریه با تمام وسایل و اوازمی که در اختیار داشتم برای من اصلاً مهم نبود . خودم شاغل بودم و به اندازه کافی در آمد داشتم . تنها چیزی که برای من مهم بود مهر و محبت او بود که اکنون از آن محروم شده بودم .
مدت ها بیمار بودم , حتی چند ماهی هم در یک بیمارستان در بخش بیماران روانی بستری شدم . فاجعه از این بزرگتر برای من قابل تصور نبود . با ازدواجم خانواده ام را از دست داده بودم و حالا همسرم را نیز و بی کس و تنها شده بودم .
بعد از مرخصی از بیمارستان به فکر انتقام افتادم . عامل تمام بد بختی هایم را شوهر سابقم را می دیدم و به همین خاطر می خواستم به او ضربه ای بزنم ؛ اما نمی دانستم به چه صورت.
بعد از کلی فکر و کشیدن نتقشه سرانجام تصمیم گرفتم آبرو و اعتبارش را زیر سوال ببرم .
با چند دختر که معمولاً در خیابان ها و پارک ها می گشتند , دوست شدم.
آنها را از همه لحاظ تامین کردم و سرانجام از آنها خواستم اگر توس نیروی انتظامی دستگیر شدند , مهندس "پ" را به عنوان عامل اصلی انحراف خود معرفی کنند .
برای اینکه آنها از نزدیک با شوهر سابقم آشنا شوند آدرس محل کار و زندگی او را در اختیار آنان گذاشتم .
مدتی صبر کردم اما هیچ یک از آنها دستگیر نشدند . به فکر افتادم به این کار سرعت بدهم و کاری کنم که همه با هم دستگیر شوند .
یک جشن تولد بزرگ با شرکت این دوستان و تعدادی دختر و پسر دیگر در آپارتمانم ترتیب دادم و از شوهر سابقم خواستم که فقط برای یک بار در این مهمانی شرکت کند . به او گفتم که دوستانم خبر ندارند که متارکه کرده ام و لذا حضور او در این جشن ضروری است .
مهندس "پ" پذیرفت و به مهمانی آمد ؛ هیچ یک از دوستانم را که قبلاً به بهانه های مختلف برای دیدن او رفته بودند , نشناخت و این موضوع بیشتر باعث خوشحالی من شد . به هر حال ساعتی از شروع جشن می گذشت که طبق هماهنگی فبلی ؛ فردی در غالب پدر دختری که از خانه فرار کرده است و احتمال می دهد در خانه ما باشد به نیروی انتظامی مراجعه و همه را در وضعیت نا مناسبی دستگیر و به ستاد مبارزه با منکرات منتقل می کنند .
بعد از بازجویی و تشکیل پرونده ما را به دادگاه فرستادند و در دادگاه معلوم شد که تمام آن ها اعتراف و مرا به عنوان مقصر معرفی کرده اند.
قاضی نیز مرا به اتهام برگزاری مجالس لهو و لعب با صدور قرار بازداشت روانه زندان کرد .
واقعاً از رفتارم پشیمانم , هر بار اشتباهی بزرگتر ار اشتباه قبلی ام مرتکب شدم , در حالی که می توانستم به بهترین وجه از زندگیم استفاده کنم.
تحلیل روان شناسی این ماجرا:
برای رشد و تعالی شخصیت هر فرد باید در ابتدا نیاز های او به خوبی شناخته شود و به نحو ردست و منطقی در جهت تامین آن اقدام کرد .
از جمله نیاز های اساسی هر انسانی و ختی اخیراً تحقیقات نشان داده است که نیاز همه موجودات زنده , توجه و محبت می باشد که این نیاز را می باید از قبل از تولد مد نظر قرار داد . در صورتی که این نیاز به مرور زمان تامین نگردد , می تواند در آینده فرد با مشکلات شدید عطفی رو برو سازد .
پیامد زندگی خانم فرزانه _م نیز در نتیجه کمبود شدید این نیاز اساسی بوده است . پس قبل از ولد فرزند به فکر شناخت و تامین نیاز های مادی و معنوی او باشید.