تبليغاتX
کرشمه های شیطانی
کرشمه های شیطانی

HOMEPAGE E-MAIL Archive

قدرت اندیشه

چهارشنبه هفدهم مرداد 1386-10:44 -یاسر پدرام

سلام به همه

اول از همه ببخشید که خیلی دیر آپ کردم مخوصا شما مریم خانم ممنون که بهم هشدار دادین.

خوب سرم خیلی شلوغ بود امروز هم یه آپ کوچولو براتون می زارم تا انشاء الله یه فکر اساسی برای وبلاگم بکنم به کمک شما هم نیاز دارم.

پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی­اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود . تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود . پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد : پسر عزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی . دوستدار تو پدر پیر مرد این تلگراف را دریافت کرد : پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . 4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند . پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟

پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم . نتیجه اخلاقی : هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید . مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد، کجا هستید .

 

لینک ثابت |

چرا حجاب ؟

پنجشنبه دهم اسفند 1385-13:4 -یاسر پدرام

زن ، این موجود ظریف، مظهر جمال خلقت است و اسلام می خواهد این «گوهر گرانبها»در «گنجینه حجاب» ، مستور باشد تا از آفات هوسها مصون بماند . از طریق حجاب ، نوعی ارزش و احترام برای زنان به دنبال می آورد تا نامحرمان هوسران ، آنها را به دیده حیوانی ننگرند.

در مخزن شرف، گهری جز حجاب نیست

شمشیر دیده را سپری جز حجاب نیست

زن تا زمانی که در «غنچه حجاب» است، هیچ کس چیدن آن را نمی کند . اما همین که حجاب کنار رفت و این عنچه باز شد ، آن را خواهند چید و پس از آن که پژمرده و پرپر شد به کناری خواهند افکند .

حجاب دارای فواید بسیاری می باشد که خلاصه ای از آن ها عبارتند از:

 

1-                  حجاب فرمان خدا و یکی از ضروریات دین مقدس اسلام می باشد.

2-                  برای جلوگیری از بی بند و باری و آلوده شدن اجتماع.

3-                  برای استحکام پیوند خانواده و حفظ کانون مهر و وفا.

4-                  برای حفظ ارزش و احترام زن و مصونیت از اذیت و آزار هوسرانان.

5-                  برای پاکی فرد ، خانواده و اجتماع.

 

بهترین حجاب

حجاب و پوشش اسلامی بیانگر وقار و افتخار یک زن است. حجاب سند اطاعت از فرمانده هستی است . حجاب بوی خوش عفاف و پاکدامنی است . حجاب تلألو شبنم بر چهره است .

دختران و زنان باید توجه داشته باشند که بهترین و کامل ترین نوع حجاب و پوشش اسلامی ، «چادر» است که سراسر بدن را می پوشاند و جلب توجه نامحرمان را به کمترین حد خود می رساند به شرطی که :

الف) چادر رنگ مشکی و ساده و بدون نقش و نگار باشد.

ب) چادر کاملاً بدن را بپوشاند و نازک نباشد.

ج) رنگی نباشد ، زیرا چادر رنگی به خاطر تنوع و جذابیت خاصی که دارد ، گناه های نامحرمان هوسران را به خود جذب می کند.

د) باید لباس های زیر چادر نیز مناسب باشد و طوری نباشد که در برابر باد و ... اعضای بدن و سایر زینت های زن را در دید نامحرمان قرار دهد.

و) استفاده از چادر باید همراه با وقار ، متانت ، حیا و عفاف باشد.

 

 

لینک ثابت |

گزارشى ازيك زندگى در دادگاه خانواده

چهارشنبه دوم اسفند 1385-16:2 -یاسر پدرام

 

 

گزارش: ايران واشقانى فراهانى


هانيه زن جوان ۲۷ ساله اى كه مهندس پليمر است به همراه همسرش كه هم دانشگاهى او بوده وارد شعبه مى شوند. او به آرامى و سر به زير اما محكم قدم بر مى دارد. هانيه آمده است تاسايبان عشقى را كه سالهاى قبل برپا كرده اند با همه چيزهايى كه در اين چند سال اندوخته اند به يكجا واگذارد و به تنهايى در جاده زندگى سير كند. او با وجود موفقيت در چند المپياد تحصيلى اكنون در مسير زندگى زناشويى به بن بست رسيده است. حس مى كنم در حال كلنجار رفتن با خود براى بيان آن چيزى است كه ته دلش مى گذرد. او از اينكه به عنوان يك زن، محور يك كانون عشق و محبت نبوده است احساس نارضايتى مى كند وآمده است تا همه پيوندهاى بين خود و شريك زندگى اش را قيچى كند. دلايل حضور او در دادگاه خانواده را بهتر است از زبان خود او بشنويم:
به چه دليل به دادگاه خانواده مراجعه كرده ايد؟
مهريه ۱۵۰ سكه اى را به اجرا گذاشته ام ودر كنار آن تقاضاى طلاق كرده ام.
مهريه حق شماست. اما چرا درخواست طلاق كرده ايد؟
دلايل زيادى دارد. بى برنامه بودن همسرم در زندگى، نبود حس مسؤوليت پذيرى در او، روابط تعريف نشده او با زنان و دختران ، عقايد دست و پا گير شديد سنتى در خانواده وى، عدم بلوغ شخصيتى كافى به عنوان مدير خانواده و پوچ بودن تمام وعده ها وقولهايى كه در طول ۷ سال زندگى مشترك حتى يكى از آنها عملى نشد...
چطور با همسرتان آشنا شديد؟
من به خاطر موفقيت در المپيادهاى رياضى و فيزيك در دبيرستان بايد به همراه گروهى يك دوره آموزشى را در يكى از دانشگاه هاى تهران سپرى مى كردم. در طول اين دوره همسرم كه دانشجوى آن دانشگاه بود با گروه ما آشنا شد. او ورودى همان رشته بود واين آشنايى منجر به خواستگارى او از من شد.
آيا خانواده ات با اين ازدواج موافق بودند؟
من پدر نداشتم و سالها قبل او را در جنگ از دست داده بودم اما خانواده ام به شدت با اين ازدواج مخالفت مى كردند. چراكه عقيده داشتند همسرم فرزند طلاق است و ممكن است رويه پدرش را پيش بگيرد.
پس چرا ازدواج كرديد؟
اصرارهاى بيش از حد همسرم باعث شد من مجاب شوم من دخترى مذهبى بودم و به اصول مذهبى پايبند بودم. او هم ادعا مى كرد اهل حرام و حلال است ونه تنها به واجبات بلكه به مستحبات هم اهميت مى دهد. او وعده هاى اخلاقى و خانوادگى زيادى به من داد وبا آن باغ سبزى كه به من نشان داد احساس مى كردم به شكل محسوسى از ديگر هم جنسان خودم متمايز مى شوم و به راحتى مى توانيم زندگى شيرينى را زير يك سقف با هم داشته باشيم.
بخصوص كه همان سال من هم در همان دانشگاه پذيرفته شدم و قرار شد در كنار تحصيل با تدريس خصوصى كارمان را شروع كنيم . اما زندگى شكل ديگرى بود.
يعنى چه شكلى ؟
يعنى زندگى نه نوشتنى است و نه ترسيم كردنى. در زندگى بايد مرد راه بود و عمل كرد.
و در زندگى شما از چه زمانى مشكلات بروز كرد؟
دو روز بعد از برگزارى مراسم عروسى متوجه سيگار كشيدن و نماز نخواندن همسرم شدم. مثل فيلمها، من به شدت مذهبى بودم اما خوشگذرانى هاى همسرم با دوستان غير مذهبى وتفريحات و استفاده از مشروب و مواد شروع شده بود. تمام وعده هاى قبل از ازدواج خالى بود و وقتى آنها را به همسرم يادآورى مى كردم مى گفت به خاطر علاقه اش به من آنها را مطرح كرده است. مشكلات به قدرى شديد شده بود كه مجبور شدم يك ترم را حذف كنم. همسرم روابط تعريف نشده اى با زنان و دختران جوان داشت و درميهمانى هاى شبانه اش ارتباط نزديكى با آنها برقرار مى كرد و اگر اعتراض مى كردم با توهين و تحقير شديد جوابم را مى داد. ديگر امنيتى نداشتم. حتى در كوچه وخيابان تحقير مى شدم. دلبستگى هاى جديد همسرم باعث ضعف تحصيلى و سه بار مشروط شدن و درنهايت اخراج او از دانشگاه شد و در نهايت با مدرك فوق ديپلم از دانشگاه بيرون آمد. بعد از آن مشكل تازه اى هم شكل گرفت. آن هم مقايسه تحصيلى بين ما بود.مقالات من در كنفرانس ها پذيرفته مى شد. از نظر تحصيلى در دانشگاه برد زيادى داشتم. اما زمان امتحانات پايان ترم آنقدر به من فشار مى آورد و تنش در منزل ايجاد مى كرد كه يا در جلسه امتحان حاضر نشوم و يا نمره پايينى بياورم. ديگر در هيچ كنفرانس و يا اردوى آموزشى - دانشجويى شركت نمى كردم چون مى دانستم اگر سه روز بروم در روز چهارم فرد ديگرى زن خانه است.
آيا خانواده هايتان در جريان مشكلات شما بودند؟
خانواده همسرم مى دانستند اما مى گفتند بايد تحمل كنى. او درست مثل پدرش است. در حاليكه قبل از ازدواج همسرم مى گفت من سعى مى كنم از زندگى پدرم عبرت بگيرم و قدر همسرم را بدانم و در مورد خانواده خودم من سرپوشى مى كردم ونمى گذاشتم آنها متوجه شوند. آنها حتى فكر مى كردند همسر من مدرك مهندسى اش را گرفته است.
چرا سرپوشى مى كرديد؟
چون معتقد بودم طلاق ضمن آنكه يكى از بهترين راه هاى نجات است اما مرا از تنها سرپناهم محروم خواهد كرد.
پس چرا تصميم به طلاق گرفتيد؟
دوسال قبل مادر همسرم درگذشت و سهم الارث زيادى به همسرم رسيد. در حاليكه من فارغ التحصيل شده بودم همسرم دست از كار كشيد و به دلگرمى ارثيه زياد كار را كنار گذاشت. ديگر تمام وقت او با چت زدن و ميهمانى هاى شبانه و سرگرمى هاى اينترنتى و قرار ملاقاتهاى خيابانى پر مى شد. دوستى بى حد او با زنان و دختران خيابانى مرا كلافه كرده بود و از همه بدتر آنكه اين روابط را به زبان مى آورد و نزد من تعريف مى كرد.تا اينكه در ماه رمضان به صورت اتفاقى متوجه شدم زنى را صيغه كرده است . به منزل مادرم برگشتم احساس مى كردم ديگر چيزى از من باقى نمانده و خورد شده ام. بزرگهاى فاميل دور هم نشستند . پدرش نزد فاميل به صورت كتبى از او امضا گرفت كه بعد از آن رابطه نامشروع با كسى نداشته باشد و رابطه اش با آن خانم - با قيد نام او در تعهدنامه - قطع شود. من برگشتم اما مشكلات همان بود. من ديگر جايگاهى نداشتم. با حضورم در خانه او تهديد مى شدم، او مرا مى ترساند. مدتها بود كه ديگر هيچ ارتباطى با هم نداشتيم. هرچه از مشاوران و افراد با تجربه راهنمايى مى خواستم چه كنم تا زندگى ام نپاشد اما عملاً جواب نمى گرفتم. فروردين ۸۳ براى هميشه منزل شوهرم را ترك كردم و او را با دلخوشى هايش تنها گذاشتم و براى دريافت مهريه و طلاق اقدام كردم. اما در جريان دادگاه همسرت دائماً از علاقه اش به تو سخن مى گفت. مشكل همسرم اين است كه به همه زنها از جمله من علاقه دارد. اوعاشق همه است.
فكر مى كنى خودت چه نقاط ضعفى داشتى؟
من بچه المپياد بودم. اگر ۸ صبح اقدام به پختن غذا مى كردم ۴ بعدازظهر غذا حاضر مى شد. تميز كردن خانه برايم فاجعه بود. دفتر و كتابهايم را كه باز مى كردم در تمام خانه پخش مى شد. اگر قرار بود ميهمانى به منزل بيايد، آنهم با دعوت قبلى، توانايى تهيه بيش از يك نوع غذا را نداشتم در حاليكه مادر همسرم به راحتى ۴ نوع غذا درست مى كرد.
و بزرگترين ضعف من اين بود كه زبان مشترك اجتماع را بلد نبودم. من به شدت خوددار بودم. درون خودم آب مى شدم اما هرگز بلند صحبت نمى كردم و فريادنمى زدم. اعتراض نمى كردم و با سكوت مشكلات را از خانواده ام پنهان مى كردم.
شايد اين مشكل بيشتر دختران تحصيلكرده است. جمع وجوركردن اين جور مردها از ما بر نمى آيد. اگر خودمان را در زندگى بشكنيم تحقيرمان مى كنند و اگر در جايگاه واقعى خودمان قرار بگيريم مى گويند كلاس مى گذارد.
گفتيد جمع و جور كردن اين مرد از من بر نمى آمد چرا؟
گفتم . چون من زبان مشترك اجتماع را بلد نبودم. اگر چوبى بالاى سر شوهرم بود يا من فرياد مى زدم و نانجيبى مى كردم و آشوب به پا مى كردم زندگى ام نمى پاشيد. اما من در سكوت در خودم شكستم.
چه توصيه اى به دختران تحصيلكرده در مورد ازدواج داريد؟
كسى كه قصدازدواج دارد بايد قوانين خاص اجتماعى را بشناسد و با صبر آشنا باشد.
مردها ضعف ها و نقاط قوت خودشان را دارند. بايد آنها را فهميد و با شناخت قدم در اين راه گذاشت. در ضمن نحوه زندگى پدر و مادر همسر و فضايى كه شخصيت او در آن شكل گرفته بسيار مهم است. تشكيل خانواده مسؤوليت سنگين و زيادى را به عهده زن و مرد مى گذارد. هنوز سنت ها در رگ و پى زندگى ايرانيان جارى است اما با ورود اينترنت و پيشرفت علم، جوان امروزى در تقابل اين دو در بلاتكليفى دست و پا مى زند.
***
وقتى از شعبه ۱۷ دادگاه خانواده كرج به رياست قاضى اكبر طالبى خارج مى شدم غرق در اين فكر بودم كه چرا در جامعه اى زندگى مى كنيم كه تحصيلكرده هاى آن در چنين منجلابى گرفتار شده اند. در همين فكر بودم كه صداى زنى در طبقه پايين تر مرا به خود مى آورد كه به وكيلش مى گفت: يعنى با وجود ۸ گواهى طول درمان و محكوميت همسرم به پرداخت ديه و تحمل شلاق وگواهى پزشكى قانونى نسبت به شكستگى اعضاى بدنم و تورم و كبودى در ناحيه گيجگاهى سر باز هم دلايل براى صدور حكم طلاق كافى نيست؟ وكيل پاسخ داد: به نظر رئيس دادگاه چون شما به همسرتان رضايت داده ايد يعنى توانسته ايد با آن شرايط كنار بياييد و شرايط را پذيرفته ايد.
زن گفت اگر رضايت داده ام نه به خاطر پذيرفتن شرايط كه به خاطر ترس از كتك خوردن مجدد بوده. زن گفت به قول عين القضاة
«
هرگز كسى چنين فجيع به كشتن خويش برنخاست
كه من به زندگى نشستم...»

 

منبع: www.iran-newspaper.com

لینک ثابت |

نظر بدین

چهارشنبه چهاردهم تیر 1385-10:57 -یاسر پدرام

سلام

شما دوست عزیز که از این وبلاگ دیدن می کنی

خوب یک نظر بده من بفهمم که تو اومدی

 

لینک ثابت |

بدتر از بار قبل

دوشنبه دوازدهم تیر 1385-10:33 -یاسر پدرام

در خانواده ای نسبتاً مرفه با دو برادر بزرگتر و سه خواهر کوچکتر زندگی می کردم . مرحوم پدرم باز نشسته بود و مادرم هم دارای تحصیلات ابتدائی و خانه دار است . دو برادرم در کشور کانادا زندگی می کنند . پدرم رابطه بسیار سردی با ما داشت . دوران مدرسه و سپس دانشگاه را پشت سر گذاشتم و در رشته زبان  انگلیسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شدم. مدتی به دنبال کار می گشتم تا اینکه سرانجام در یک شرکت بزرگ خصوصی به عنوان مترجم استخدام شدم .

چند سال از شروع کارم می گذشت و در این مدت یک اتومبیل رنو خریدم و درصدد بودم که در آینده ای نزدیک یک واحد آپارتمان نیز برای خودم بخرم و بدین ترتیب خیلی محترمانه از خانه ای که اصلا در آن از محبت خبری نبود فرا کنم. هیچ وقت نتوانستم با پدرم کنار بیایم و حرف دلم را به او بگویم. او را خیلی دوست داشتم ؛ اما به نظرم وظیفه پدری فقط در تهیه خوراک و پوشاک و مسکن خلاصه نمی شود و پدر باید بتواند یک رابطه عمیق و عاطفی با فرزندانش داشته باشد. مادرم همیشه می گفت که پدرت شما را واقعا دوست دارد ولی در ظاهر ابراز نمی کند . شاید مادر راست می گفت ؛ اما دوست داشتن بدون ابراز محبت چه فایده ای دارد ؟ روز های زندگی همچنان بدون تغییر خاصی می گذشت تا اینکه پدرم شدیدا بیمار شد.بیماری پدرم با تغییر مدیر عامل شرکت همزمان شده بود . مدتها بود که از مدیر عامل شرکت , آقای "پ" که دقیقا 25 سال از من بزرگتر بود , خوشم می آمد ولی خودش از این موضوع هیچ خبری نداشت .

درست روز آخر بود که آقای "پ" متوجه ناراحتی بیش از حد من شد و علت را پرسید , اما من جیز خاصی برای گفتن نداشتم . فقط گفتم اخیراً چند مصیبت و ناراحتی پی در پی برایم به وجود آمده است که تحمل آنها خیلی سخت است.

آقای "پ" تنها چیزی که گفت این بود که نگران نباش , انشاء الله مشکلات حل می شود و بعد هم خداحافظی کرد و رفت.

وقتی به خانه برگشتم متوجه وضیعت بحرانی پدرم شدم ؛ اما فکر نمی کردم لحظات آخر عمرش را سپری می کند . حدود ساعت 12 نیمه شب بود که گریه و شیون مادرم را دیدم ما را از خواب بیدار کرد. وقتی به اتاق پدرم رسیدم و جسم بیجان او را دیدم , شوکه شدم , باور نمی شد مرد قدرتمندی چون او این چنین خاموش و بی حرکت بماند.

فقط به پدرم نگاه می کردم , دنیایی حرف با او داشتم که برای همیشه در دلم ماند . وقتی به خودم آمدم که خواهران کوچکترم خود را به روی جسم بی جان پدرم انداخته و گریه می کردند در این لحظه بود که به خودم اجازه دادم به پدرم نزدیک شوم و خودم را مثل خواهرنم روی جسم بی جان او بیندازم . سال ها بود در آرزوی آغوش  گرم پدرم بودم ؛ اما افسوس که خیلی دیر شده بود . همسایه ها متوجه شیون و زاری ما شدند و برای دلداری و کمک به ما آمدند .

روزی های سختی بود . تنها مرد خانواده را از دست داده بودیم . برادرانم هم از فوت پدر با خبر شدند ؛ اما چون پناهندگی سیاسی گرفته بودند نمی توانستند به ایران برگردند .

واقعا احساس تنهایی شدیدی می کردیم . وضعیت سه  خواهر کوچکترم به مراتب از من و مادرم بدتر بود . آن ها دچار افسردگی شدید شده بودند . تقریبا تمام مسوولیت خانواده بر گردن من افتاده بود . در حالی که خودم نیاز به حمایت داشتم , چطور می توانستم دیگران را در حمایت خودم بگیرم ؟

مهندس "پ" از جریان فوت پدرم مطلع شد و از همان روز های اول برای تسلی خاطر من و خانوده ام در تمام مراسم سوگواری شرکت کرد و بعد از مراسم هم چند بار به خانه ما آمد و این برای من بسیار آرامش بخش و خوشحال کننده بود .

بدین ترتیب روز به روز ارتباط اداری بیشتر و بیشتر شد تاتا جایی که او به من پیشنهاد ازدواج داد , البته فکر می کنم بیشترین علتی که باعث این پیشنهاد شد , خودم بودم . چرا که به او شدیداً وابسته و متکی شده بودم و این موضوع زمینه چنین انتخابی را فراهم آورد .

رسماً و به طور قانونی , ولی مخفیانه ازدواج کردیم . چند ماه اول شروع زندگی مشترکمان من در خانه خودمان بودم و او نیز پیش خانواده خودش.

خانواده من که از جریان مطلع شده بودند , شدیداً مرا سرزنش کردند ولی برای من مهم نبود .

وقتی ارتباطم با خانواده ام کاملاً مختل شد مجبور شدیم که به دنبال خانه بگردیم و یک آپارتمان اجاره کنیم . چند میلیون خرج لوازم زندگی شد . البته ناگفته نماند , مهندس "پ" برای هدیه تولد ماشین مرا عوض کرد و یک ماشین مدل بالای خارجی برایم خرید .

به هر حال بعد از چند ماه ازدواج , شروع به زندگی مشترک کردیم که این کار باعث شد خانواده همسرم نیز در جریان قرار بگیرند و به او شک کنند که در نتیجه باعث لو رفتن ازدواج در نزد آن ها شد.

از زمانی که آن ها جریان را فهمیدن آب خوش از گلوی من پائین نرفت و آنقدر به من فشار آوردند که نهایتاً مجبور به طلاق شدم . چون عقد به طور غیر قانونی و با دادن رشوه به ثبت رسیده بود , در دادگاه محکوم شدم .

شوهرم تمام مهریه ام که تعداد هزار و سیصد و پنجاه و سه سکه بهار آزادی بود به من پرداخت کرد که با آن یک واحد آپارتمان خریدم و مابقی را نیز در جایی سرمایه گذاری کردم , اما گرفتن مهریه با تمام وسایل و اوازمی که در اختیار داشتم برای من اصلاً مهم نبود . خودم شاغل بودم و به اندازه کافی در آمد داشتم . تنها چیزی که برای من مهم بود مهر و محبت او بود که اکنون از آن محروم شده بودم .

مدت ها بیمار بودم , حتی چند ماهی هم در یک بیمارستان در بخش بیماران روانی بستری شدم . فاجعه از این بزرگتر برای من قابل تصور نبود . با ازدواجم خانواده ام را از دست داده بودم و حالا همسرم را نیز و بی کس و تنها شده بودم .

بعد از مرخصی از بیمارستان به فکر انتقام افتادم . عامل تمام بد بختی هایم را شوهر سابقم را می دیدم و به همین خاطر می خواستم به او ضربه ای بزنم ؛ اما نمی دانستم به چه صورت.

بعد از کلی فکر و کشیدن نتقشه سرانجام تصمیم گرفتم آبرو و اعتبارش را زیر سوال ببرم .

با چند دختر که معمولاً در خیابان ها و پارک ها می گشتند , دوست شدم.

آنها را از همه لحاظ تامین کردم و سرانجام از آنها خواستم اگر توس نیروی انتظامی دستگیر شدند , مهندس "پ" را به عنوان عامل اصلی انحراف خود معرفی کنند .

برای اینکه آنها از نزدیک با شوهر سابقم آشنا شوند آدرس محل کار و زندگی او را در اختیار آنان گذاشتم .

مدتی صبر کردم اما هیچ یک از آنها دستگیر نشدند . به فکر افتادم به این کار سرعت بدهم و کاری کنم که همه با هم دستگیر شوند .

یک جشن تولد بزرگ با شرکت این دوستان و تعدادی دختر و پسر دیگر در آپارتمانم ترتیب دادم و از شوهر سابقم خواستم که فقط برای یک بار در این مهمانی شرکت کند . به او گفتم که دوستانم خبر ندارند که متارکه کرده ام و لذا حضور او در این جشن ضروری است .

مهندس "پ" پذیرفت و به مهمانی آمد ؛ هیچ یک از دوستانم را که قبلاً به بهانه های مختلف برای دیدن او رفته بودند , نشناخت و این موضوع بیشتر باعث خوشحالی من شد . به هر حال ساعتی از شروع جشن می گذشت که طبق هماهنگی فبلی ؛ فردی در غالب پدر دختری که از خانه فرار کرده است و احتمال می دهد در خانه ما باشد به نیروی انتظامی مراجعه و همه را در وضعیت نا مناسبی دستگیر و به ستاد مبارزه با منکرات منتقل می کنند .

بعد از بازجویی و تشکیل پرونده ما را به دادگاه فرستادند و در دادگاه معلوم شد که تمام آن ها اعتراف و مرا به عنوان مقصر معرفی کرده اند.

قاضی نیز مرا به اتهام برگزاری مجالس لهو و لعب با صدور قرار بازداشت روانه زندان کرد .

واقعاً از رفتارم پشیمانم , هر بار اشتباهی بزرگتر ار اشتباه قبلی ام مرتکب شدم , در حالی که می توانستم به بهترین وجه از زندگیم استفاده کنم.

 

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

 

برای رشد و تعالی شخصیت هر فرد باید در ابتدا نیاز های او به خوبی شناخته شود و به نحو ردست و منطقی در جهت تامین آن اقدام کرد .

از جمله نیاز های اساسی هر انسانی و ختی اخیراً تحقیقات نشان داده است که نیاز همه موجودات زنده , توجه و محبت می باشد که این نیاز را می باید از قبل از تولد مد نظر قرار داد . در صورتی که این نیاز به مرور زمان تامین نگردد , می تواند در آینده فرد با مشکلات شدید عطفی رو برو سازد .

پیامد زندگی  خانم فرزانه _م نیز در نتیجه کمبود شدید این نیاز اساسی بوده است . پس قبل از ولد فرزند به فکر شناخت و تامین نیاز های مادی و معنوی او باشید.

لینک ثابت |

پنجشنبه هشتم تیر 1385-9:44 -یاسر پدرام

السلام عليک يا فاطمة الزهراء

السلام عليک يا سيدة نساء العالمين من الأولين و الآخرين

السلام عليک ايتها الصديقة الشهيدة 

لینک ثابت |

نظر بدین تورو خدا

چهارشنبه دهم خرداد 1385-16:17 -یاسر پدرام

سلام

چرا نظر نمیدین  من به کمک شما احتیاج دارم

اصلا تا نظر ندین آپ نمی کنم

لینک ثابت |

بهای سنگین

چهارشنبه سوم خرداد 1385-14:44 -یاسر پدرام

 

 

هرگز فکرش را نمی کردم در کمتر از دو سال زندگی و آینده ام را به باد دهم و در حسرت اینکه چرا اکنون مثل دیگران نیستم بسوزم.

همه چیز خوب پیس می رفت . تنها فرزند خانواده بودم . هیچ چیز کم نداشتم در ناز و نعمت کامل در خانواده ای شیک و قشنگ در شمال تهران زندگی می کردیم . پدرم یک شرکت واردات و صادرات دارد و مادرم هم خانه دار است .

دوران ابتدائی و راهنمایی را با نمرات خوب پشت سر گذاشتم و وارد دبیرستان شدم و همان روز های اول شروع سال تحصیلی با چند نفر از همکلاس ها دوست شدم .

کلاس جالبی بود . تقریبا جو کلاس در اختیار دوستانم نوید و نریمان بود و هر چه آن ها می گفتند و  بقیه مجبور به اطاعت بودند .

انحراف با سیگار و عکس مبتذل شروع شد و بعد با فیلم و سی دی های رایانه ای گسترش بیشتری پیدا کرد .

بدین ترتیب وضعیت درسی ام هم روز به روز بد و بدتر می شد چرا که سر کلاس به درس گوش نمی دادم و وقتی هم که به خانه می آمدم با فیلم سرگرم می شدم . اکثرا مادرم در خانه نبود . او به کلاس های مختلف ورزشی و هنری می رفت و تقریبا کمی زود تر از پدرم به خانه می آمد.

وقتی مادرم از وضعیت درسی ام مطلع شد خیلی تعجب کرد . اصلا با سال های قبلم قابل مقایسه نبود . کلی گریه کرد و خودش را زد . ولی به نتیجه نرسید و تنها با قولی که به او دادم آرام شد و قرار شد به پدرم چیزی نگوید تا من جبران کنم .

اما ترم های تحصیلی گذشت و من نتواستم جبران کنم و مشروط شدم .

وقتی پدرم از موضوع مطلع شد کمی بد و بیراه به من گفت و بعد هم با من قهر کرد و دیگر هیچ وقت مثل سابق به من توجه نمی کرد و تقریبا مرا رها کرد .

سال بعد وضعیت بد تر شد . به عناوین مختلف و در فرصت هایی که پیدا می کردیم از مدرسه خارج می شدیم و به داخل شهر می رفتیم و با ماشین چرخی می زدیم .

طوری برنامه ریزی کرده بودیم که هر روز یک نفر ماشین پدر یا مادرش را بیاورد و بدین ترتیب هر روز ماشین داشتیم .

خیلی طول نکشید که با سه دختر به نام های نوشین ، آذر و آزیتا که هر کدام یکی دو سال لز ما بزرگتر بودند دوست شدیم . آن ها هم بچه محصل بودند و اوایل آشنایی چند دقیقه ای بعد از تعطیل شدن از مدرسه توی خیابان گشتی می زدبم ولی این مدت کم کم بیشتر و بیشتر شد تا جایی که آن ها هم از مدرسه به عناوین مختلف بیرون می آمدند . حتی بعضی وقت ها به اسم کلاس فوق العاده از خانه خارج می شدند و با هم به سینما و پارک می رفتیم .

یکی دو ماهی ارتباط همچنان بر قرار بود تا اینکه چند روزی هر سه دختر سر قرار نیامدند . خیلی تعجب کردیم ، تا حالا سابقه نداشت که بدون خبر نیایند . یک روز ظهر با ماشین جلو مدرسه آنان رفتیم تا ببینیم چرا سر قرارا نمی آیند و فکر کردیم شاید دوستان جدیدی پیدا کرده اند و به خاطر همین دیگر از ما خبری نمی گیرند . کنار خیابان ایستاده بودیم که یک اتومبیل گشت نیروی انتظامی از کنار ما گذشت و رفت و چند لحظه بعد برگشت . دلم فرو ریخت . به بچه ها گفتم نکنه لو رفته باشیم ؟!

آن ها هم مرا دلداری دادند و گفتند : نه بابا اینها همیشه گشت می زنند و تا حالا به ما گیر نداده اند .

وقتی یکی از ماموران جلو آمد و از ما سوال کرد که چرا انجا ایستاده ایم ، احساس کردم صدای قلبم را می شنود .

به او گفتیم که منتظر یکی از دوستان هستیم و با آمدن او خواهیم رفت .

مامو نیروی انتظامی یک ساعت در کنار ما ایستاد و در آخر هم گفت : پس کو این دوستی که می گفتید ؟

بعد هم ما را از ماشین پیاده و سئار ماشین خودشان کرد .

وقتی وارد کلانتری شدیم  یکی از بچه ها پدر یکی از دختر ها را شناخت و گفت : بچه ها بابای نوشین هم اینجاست ! گفتیم خوب شاید کاری دارد . با نگرانی گفت : آخر پدر آذر و آزیتا هم اینجا هستند . معلوم است که قضیه مربوط به ماست .

خیلی وحشت کردیم مخصوصا وقتی که تک تک باز جویی شدیم و باز پرس از ما خواست که اعتراف کنیم ما برای آن ها مشکل درست کرده ایم .

برای اولین بار در زندگی همچون یک زن داغدیده گریه می کردم اما فایده ای نداشت .هر سه نفر را به دادگاه فرستادند و در انجا نیز قاضی پرونده از ما خواست که بنویسیم اشتباه کرده ایم .

فکر می کردیم با نوشتن این جمله کار تمام می شود ولی وقتی قاضی خطاب به نگهبان گفت  : به آن ها دستبند بزنید و به زندان ببرید . نمی دانید که چه حالی شدیم .

وقتی خانواده های ما در جریان قرار گرفتند به قدی عصبانی و ناراحت شدند که با درگیری آن ها در دادگاه و با قاضی ، حکم به بازداشت تا زمان دادگاه تبدیل شد .

دو ماه در زندان بودیم و بعد برای بار دوم به دادگاه رفتیم و حکم قطعی مبنی بر تحمل 99 ضربه شلاق برای هر شش نفر و ازدواج دایم ما سه نفر با آن سه به اصطلاح دختر صادر شد .

هیچ راهی دیگری نداشتیم بهای سنگین برای یک خوشگذرانی و ندانم کاری بود .

بعد از تحمل 99 ضریه شلاق به عقد نامه و مهریه ای سنگین ، شرمسار و سر افکنده به خانه هایمان رفتیم .

روز ها ، هفته ها و حتی ماه ها خانه ما ماتمسرا شده بود . فکر کنم اگر من مرده بودم والدینم این قدر عزادار نمی شدند که با این واقعه شدند .

من و دوستانم تحمل زندگی با زنی اینچنین را که مطوئن بودیم با دیگران هم دوست بوده نداشتیم ، اما خانواده آن ها شدیدا پیگیری می کردند که مراسم عروسی را بر پا و زندگی مشترک را شروع کنیم .

ما تصمیم گرفتیم آن ها را تهدید به مرگ کنیم که همین مساله باعث شکایت آن ها و بازداشت مجدد ما شد .

در دادگاه به قاضی گفتیم تا به سر بازی نرویم حاضر نیستیم رسما زندگی با چنین زنانی را شروع کنیم .

حالا قرار است چند روز دیگر آزاد شویم و به خدمت سر بازی برویم و بعد به اصطلاح زندگی مشترک را شروع کنیم . واقعا نمی دانم بعد از دو سال خدمت چه خواهد شد .

تازه فهمیدم چرا در آداب و سنن ما رابطه قبل از ازدواج دو جوان و دوستی های خیابانی را مطرود می دانند .

ای کاش حداقل کمی به این اداب توجه می کردیم و یک عمر بد بختی و بیچارگی را نمی پذیرفتیم .

تحلیل روان شناسی این ماجرا :

 

دوره نوجوانی که از حدود 12 سالگی شروع و  تا 18 سالگی ادامه دارد ، از دوران حساس و با اهمیت زندگی هر فردی محسوب می شود . در این دوره فرد با تحولات زیادی روبروست .

هویت یابی و شکل گیری شخصیت، بلوغ و آشنایی با مسایل جنسی ، عضویت در گروه همسالان و اگو پذیری ار آن ها از جمله مسایلی است که یک فرد رد دوران نوجوانی با آن روبروست .

نقش والدین در این دوره به مراتب از دوران دیگر زندگی فرزند با اهمیت تر است . اگر والدین در این دوران به رفتار ها ، حرکات و رفت و آمد های فرزند توجه لازم را نداشته باشند و فرصت مناسب و محیطی مساعد در اختیار آنان قرار گیرد مطمئنا تحت تاثیر ویژگی های سنی دست به اقداماتی خواهند زد که می تواند عواقب نا خوشایندی همچون سر گذشت آقای ن_ت را در بر داشته باشد . بنا بر این باید آن ها را به خوبی شناخت و نیاز ها و روحیاتشان را درک کرد و به جای رفتاری تحکیم آمیز و سرد ، با آن ها بسان یک دوست صمیمی رفتار کرد .

 

لینک ثابت |

زندگی ام را به آتش کشیدم

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385-16:19 -یاسر پدرام

در سال 1350 در یکی از شهر های آذربایجان شرقی در یک خانواده 9 نفره به دنیا آمدم. پدرم بی سواد و کارگر بود مادرم هم بی سواد و خانه دار است از نظر اقتصادی وضع بدی نداشتیم و تقریبا زندگی ما آرام بود.

در 14 سالگی اولین خواستگار برام آمد که پسر خاله ام بود و خانواده ام بدون هیچ مشکلی قبول کردند و نامزد شدیم . یک سال نامزد  ماندم و در طی این یک سال خیلی با هم خوب و خوش بودیم و همدیگر را دوست داشتیم بعد از یک سال عروسی کردم و به خانه بخت رفتم . اوایل زندگی در کنار خانواده شوهرم و با آن ها زندگی می کردم تا اینکه بعد از پنج سال خداوند فرزندانی دو قلو به ما عطا کرد که یکی دختر و دیگری پسر بود . مدتی از متولد شدن فرزندانم می گذشت که از خانواده شوهرم جدا شدیم و در یکی از محله های جنوب تهران مستاجر شدیم. بعد از پنج سال مستاجری ، شوهرم با برادرانش در همان اطرافی که مستاجر بودیم زمینی خریدند و آن را با زحمت ساختیم.

دو سال بعد نیز فرزندانی دوقلو به دنیا آوردم و در فاصله کمی فرزند پنجم  نیز به دنیا آمد . با داشتن پنج فرزند زندگی خوشی داشتیم و در کنار هم خوشبخت بودیم ، تا اینکه یک روز به منزل یکی از بستگانم رفتم و دیدم که چند بچه با سر و وضع نا مناسب توی حیاط هستند . از صاحب خانه پرسیدم که اینها کی هستند ؟ چرا این قدر نا مرتب هستند ؟ در جواب من گفت: زن " آقا صفدر " مستاجر جدید ما مدت سه سال است که شوهر و فرزندانش را ترک کرده و به منزل پدرش رفته است ، و بچه ها کسی را ندارند که به آن ها رسیدگی کند من هم  به زحمت به بچه های خودم می رسم چه برسد به آن ها . از روی دلسوزی از آن به بعد هر از گاهی به بچه ها سر می زدم و حتی لباس های آن ها را شستم و به آن ها نیز رسیدگی می کردم ، همین رفت و آمد ها باعث شد که صفدر برای من درد دل کند و از مشکلات زندگیش بگوید . آن قدر داستان زندگیش زا برایم سوز ناک تعریف  کرد که دلم به حالش سوخت و ار آن به بعد رفت و آمد های من دو چندان شد.

صفدر بعضی وقت ها از فرصت استفاده می کرد و نسبت به من براز علاقه نشان می نمود. کم کم نسبت به زندگی خودم و فرزندان و همسر زحمتکشم بی توجه شدم و اصلا به آن ها رسیدگی نمی کردم . در زندگیم اختلاف افتاد ، شوهرم مرتب مرا سرزنش می کرد و بار ها به من می گفت که فریبا تو این طوری نبودی نمی دانم چرا نسبت به زندگی و بچه ها بی علاقه و سرد شده ای؟ اما من گوشم به این حرف ها بدهکار نبود . تا اینکه یک روز شوهرم جریان را به خانواده ام اطلاع داد ، برادر بزرگم به منزل ما آمد و به من گفت : فریبا تو با داشتن پنج فرزند بعید است که این قدر نسبت به شوهر و فرزندانت بی علاقه شوی تو که این طوری نبودی یکدفعه چی شده کع از ان رو به آن رو شده ای ؟ من جوابی نداشتم به این خاطر بهانه آوردم که چه و چه ...

یک روز برای تعویض شناسنامه ها به ثبت احوال رفته بودم که متوجه شدم صفدر به دنبال من به آنجا آمده است . بعد از سلام و احوالپرسی پرسیدم که شما اینجا چکار می کنید که در جواب گفت کاری داشتم و بعد ادامه داد ، اگر برای تعئیض شناسنامه آمده ای من آشنا دارم و کار شما را سریع انجام می دهد . از آنجا بیرون آمدیم صفدر خیلی اصرار داشت که مرا به خانه برساند اما من ترسیدم که مبادا یکی از بستگانم متوجه شود ، اما صفدر خیلی اصرار کرد به همین خاطر من هم قبول کردم و سوار ماشین شدم و همراه او به خانه رفتم.

همسرم در خانه خیلی عصبانی و ناراحت منتظر من بود همین که مرا دید با پر خاشگری از من پرسید : تا حالا کجا بودی ؟ من هم که خیلی ترسیده بودم گفتم : چرا ناراحتی ، رفته بودم ثبت احوال شناسنامه ها را عوض کنم . بعد شوهرم آرام شد و گفت : خب حالا چیزی درست من تا بخوریم. بعد از خوردن ناهار دیدم شوهرم چیزی نگفت و من هم خیالم راحت شد . چند روز بعد که باز هم به ثبت احوال مراجعه کردم ، چون صفدر از قبل اطلاع داشت در آنجا منتظر من بود بعد از انجام دادن کار های اداری صفدر باز هم پیشنهاد کرد با هم برویم و چون ترسم کمتر شده بود قبول کردمو با صفرد به راه افتادیم مدتی با هم گشتیم و آب میوه ای خوردیم ] بعد از جند ساعتی که با هم بودیم به منزل برگشتم . شوهرم از سرکار به منزل آمد من هم یک غذای ساده درست کردم و برای او آوردم !

از آن روز به بعد کگار من شده بود به بهانه های مختلف از خانه بیرون رفتن و با صفدر گشتن . در طی این مدتی که با هم بودیم صفدر سعی می کرد مرا از زندگی سرد کند و وعده های رویائی به من می داد . کاری کرده بودم که آمال و آرزو هایم را در زندگی به صفدر می دیدم.

این مسایل باعث شده بود در زندگی من چنگ و ستیز بوجود بیاید و زندگی به کام بچه ها و شوهرم تلخ شود و دیگر آسایشی در زندکی ما وجود نداشت و حتی بعضی وقت ها بچه ها را به باد کتک می گرفتم و ان قدر می زدم که طفلک بچه هایم چیزی به پدر شان نگویند و من هم در خانه اختلاف زیادی به وجود آوردم تا شوهرم نرا طلاق بدهد و حتی بار ها موقع دعوا به او می گفتم که باید طلاقم بدهی اما بر خلاف میل من ، شوهرم همیشه می گفت بمیری هم طلاقت نمی دهم و از طرفی هم صفدر مرا در تنگا قرار داده بود و می گفت اگر از شوهرت طلاق نگیری تمام ماجرا را به خانوادت می کویم .

من هم چون واقعا ترسیده بودم خیلی تلاش کردم که شوهرم مرا طلاق بدهد اما این طور نشد تا اینکه صفدر موضوع قتل شوهرم را در میان گذاشت ولی من مخالفت کردم و گفتم هیچ وقت دست به این عمل کثیف نمی زنم اگر کسی بفهمد دیگر آبرویی برای من باقی نمی ماند . صفدر گفت ، مطمئن باش که کسی بویی از این ماجرا نخواهد برد . اما من باز هم مخالفت نمودم و خیلی اصرار کردم که این کار را نکند ولی صفدر مرا نیز تهدید می کرد .

بالاخره تسلیم خواسته های شیطانی صفدر شدم و قرار شد طبق نقشه به همراه فرزندانم جشن تولد بچه خواهرم بروم ، قرار شد بچه ها را در منزل خواهرم بگذارم و به بهانه ای به خانه برگردم و با صفدر نقشه کثیف خود را عملی کنیم . بچه ها را گذاشتم و به بهانه برداشتن کلید به منزل بازگشتم صفدر هم پشت سر من وارد خانه شد شوهرم خواب بود و دیگر هم بیدار نشد.

من و صفدر یک سال یعد یا هم ازدواج کردیم . او ولگرد و بیکار و معتاد بود .مدام با من دعوا می کرد و مرا کتک می زد . یک روز روی من نفت ریخت و مرا آتش زد . من هم وقتی از بیمارستان مرخص شدم به کلانتری رفتم و همه چیز را گفتم و صفدر باز داشت شد.

 

تحلیل روان شناسی این ماجرا:

 

در مورد علل و عوامل انحراف فریبا می توان به نکات زیر توجه کرد:

  معاشرت خارج از چهار چوب قئانین و موازین شرغی به خانه همسایه و تماس زیاد

با مرد نا محرم به طوری که ساعت ها با هم درد دل می کرده اند و به این صورتصفدر به راحتی توانسته او را فریب دهد.

 عدم توجه به زندگی و شخصیت صفدر که دچار مشکل شدید خانوادگی بود.

    عدم نظارت کافیاز طرف همسر فریبا نسبت به رفت و آمد های او.

 ضعیف بودن و با به طور کلی نداشتن اعتقادات مذهبی در نزد فریبا و صفدر که پایه و اساس انحراف آن ها را تشکیل می دهد.

 

لینک ثابت |